|
گرفته چشم من از بس بهانه ی دیدار
شبانه می گذرم از فراز این دیوار
هوای سبز شکفتن به باغ گل دارم
دلم گرفته در این جا از این همه تکرار
به سینه زخم عمیقی نشسته طاقت سوز
کجاست مرهم چشمان پر عطوفت یار؟
کجاست دست نوازشگری که با گرمی
مرا زخواب زمستانیم کند بیدار؟
خراب گشته به روی دلم غمی سنگین
شکسته بال و پرم از هجوم این آوار
چرا به دشت نجابت گلی نمی روید؟
چرا درخت صداقت چنین شده بی بار؟
گلوی عاطفه چون آب دیده خشکیدست
به پای عشق فرو رفته از شقاوت خار
شکوفه های محبت به شاخ غم پژمرد
سر نجیب عدالت کشیده شد بردار
چراغ کوچه ی دل ها شکسته و خاموش
کجا روم؟ چه کنم در سکوت این شب تار؟
کجاست منجی عالم چرا نمی آید؟
چرا نمی شنود شرح این دل خونبار؟
چرا زشهر محبت خبر نمی آرد؟
چرا نمی کند از خستگان خود دیدار؟
کجاست ماه منیرش که چون برافروزد
شود بسیط زمین از عدالتش سرشار؟
کجاست عطر نگاهش که چون برافشاند
بهار خفته شود با سلام گل بیدار؟
در انتظارظهورش جهان پریشانست
خدای منتظران پرده از رخش بردار
شاعر: زری داد اسفند ابادی
|