گرفته چشم من از بس بهانه ی دیدار
شبانه می گذرم از فراز این دیوار
هوای سبز شکفتن به باغ گل دارم
دلم گرفته در این جا از این همه تکرار
به سینه زخم عمیقی نشسته طاقت سوز
کجاست مرهم چشمان پر عطوفت یار؟
کجاست دست نوازشگری که با گرمی
مرا زخواب زمستانیم کند بیدار؟
خراب گشته به روی دلم غمی سنگین
شکسته بال و پرم از هجوم این آوار
چرا به دشت نجابت گلی نمی روید؟
چرا درخت صداقت چنین شده بی بار؟
گلوی عاطفه چون آب دیده خشکیدست
به پای عشق فرو رفته از شقاوت خار
شکوفه های محبت به شاخ غم پژمرد
سر نجیب عدالت کشیده شد بردار
چراغ کوچه ی دل ها شکسته و خاموش
کجا روم؟ چه کنم در سکوت این شب تار؟
کجاست منجی عالم چرا نمی آید؟
چرا نمی شنود شرح این دل خونبار؟
چرا زشهر محبت خبر نمی آرد؟
چرا نمی کند از خستگان خود دیدار؟
کجاست ماه منیرش که چون برافروزد
شود بسیط زمین از عدالتش سرشار؟
کجاست عطر نگاهش که چون برافشاند
بهار خفته شود با سلام گل بیدار؟
در انتظارظهورش جهان پریشانست
خدای منتظران پرده از رخش بردار
شاعر: زری داد اسفند ابادی
نگار من که از اعماق نور می آید
غروب جمعه ای از راه دور می آید
به روی دامن هستی جوانه می ریزد
تمام عالم امکان به شور می آید
شنیده ام که به غربت دلش پریشانست
هوای سبز نگاهش اسیر طوفان است
برای آن که ببارد بر این کویر ملال
دعای زیر لبش آیه های باران است
خدا کند شب باران به بار بنشیند
به روی اسب سحر نو بهار بنشیند
خزان غمزده از بام عشق بر خیزد
بهار سبز به فرمان یار بنشیند
خدا کند که به دل ها قرار باز آید
شکوه صبح شب انتظار باز آید
صدای سم سمند سپیده می آید
خدا کند به جهان اعتبار باز آید
شاعر: زری داد اسفند ابادی
ای شب شکن در این شب یلدا چه می کنی؟
(( ما بی تو خون خوریم و تو بی ما چه می کنی؟))
در موج خیز حادثه ما دست و پا زنان
تو در فراز قله فردا چه می کنی؟
اینجا رسول عا طفه را سر بریده اند
ای روح پر عطوفت دنیا چه می کنی؟
در باغ عشق قامت گلها شکسته است
ای صاحب کرامت عیسی چه می کنی؟
ماییم و بزم شعبده و انتظار تو
تا با عصا و آن ید بیضا چه می کنی؟
شاعر : زری داد اسفند ابادی
درتب و تابم قرار من کجاست
شاهد شب های تار من کجاست
غرق پاییزی پراز ویرانیم
سایه سبز بهار من کجاست
آسمان در چشم من پژمرده است
باغ گل از بی هوایی مرده است
سوز سرمای زمستانی بلند
رنگ و بوی زندگی را برده است
کاش می آمد بهار سبزپوش
می رسید آن تکسوار سبزپوش
می گذشت از قحط سال زندگی
در رکابش جویبار سبزپوش
می رسید از راه با فرمان عشق
می گذشت از فصل یخبندان عشق
با تب چشمان نخلستانیش
باز می شد راه تابستان عشق
برای خواهرم بهار:
ترا قسم که بهار مرا خزان مکنی
نصیب آتش غم ، باغ و باغبان نکنی
ترا قسم که در این روزگار بی بنیاد
مرا اسیر سخن های این و آن نکنی
به چشم من تو بهاری ، ترا قسم که مرا
بر این نگاه صمیمانه بد گمان نکنی
برای بنفشه ( خودم):
عبور می کند این ابرهای طوفانی
از آسمان دلت ای صبور بارانی
هزار خوشه ی مهتاب نذر چشمانت
که می تراود از آن بغضهای پنهانی
بتاب بر دل این لحظه های ظلمانی
شاعر: زری داد اسفند آبادی
زمان زمان گذشتن ز خط ساحل بود
غریوحادثه یکباره در هواپیچید
فغان وهمهمه دیگربدون حاصل بود
تمام پنجره هارا بروی ما بستندند
شب وسیاهی وغربت بساط محفل بود
نه ماندنم به صلاح دل شکسته وزار
نه رفتنم به دگرباره حل مشکل بود
به روی باره ای از خون فتاده سرگردان
دو پای سبزامیدم نشسته در گل بود
کتاب زندگیم رانخوانده کوبیدند
به زیرهرورقش مهرعشق باطل بود
شعر از : زری داد اسفند ابادی
با تبریک هفته ی مقام معلم بر آنیم از معلمی تقدیر کنیم که عطر کلامش
سالهای متمادی فضای امور تربیتی آموزش و پرورش منطقه 4 تهران را
معطر نموده وسروده های دلنوازش آشنای هر درد آشناییست
بدینوسیله از کلیه علاقمندان به شعر و ادب دعوت به عمل می آید در محفل
شعری که به منظور سپاس از زحمات معلم دلسوز و شاعر توانا سر کار
خانم منصوره فیلی برگزار می گردد حضور بهم رسانند .
زمان: پنجشنبه 87/2/19 ازساعت 15 الی17
مکان : بزرگراه رسالت - نبش خیابان کرمان شمالی( شهید امیر هدایتی) -
آموزش و پرورش منطقه 4

گفتی که کیـست این تن زخمی میان راه
گفتم که مـن، سکوت علی ، آشنای راه
گفتم که من عصاره صبری به حجم عشق
فریــاد پــر صـلابـت مـردان داد خـواه
گفتم که من حماسه پر شور مهــرگان
یــاد آور نسیــم سحر در شب سیــاه
گفتم که من نشان محبــت پیام مهر
با مشعلی سپید و فروزان به رنگ ماه
گفتم که من به یاد نداری که کیستم ؟
آنم که بست دل به نگاهش به یک نگاه
من آن معلمم که اگر زخم خورده ام
نشکفــته بر لبان دلم شعــله هــای آه
تاوان عشق داده ام ودرس زندگی
با شانه های خسته و دستان بی پناه
شاعر: زری داد اسفند آبادی دبیر ادبیات
ای که عمری عاشقانه سوختی
شمع جان در راه حق افروختی
سوختی اما صبور و استوار
بر جهان رسم وفا آموختی
سوختی اما در آتش ساختی
عشق را بردی اگر جان باختی
سالها با گرمی گفتار خود
بر دل گل آفتاب انداختی
ای نگاهت روشنای روزگار
خاطرات زندگی را ماندگار
ای قرار شاپرک های خیال
در تمام لحظه های بی قرار
با نفسهای تو گل وا می شود
عشق در چشم تو معنا می شود
با کــلام دلنشیـن و روشنـت
غنچه ای ازنو شکوفا می شود
تو بهار گلشــن آینده ای
رهروان را اختر تابنده ای
در دل آلاله های بی قرار
ای معلم تا ابد پاینده ای
شاعر: زری داد اسفند آبادی
خدا کند پسرم بـاغ بی خـزان باشی
همیشه شاد و سرافراز پرتوان باشی
خدا کند که وجودت بلا نبیند هیــچ
همیشه سالم وسرزنده وجوان باشی
خدا کند که بگردد جهان به کامت دلت
همیشه با لب خندان ترانه خوان باشی
خدا کند بتوانی در این زمان کبود
صبورو سبز به پهنای آسمان باشی
به روی قله ی پرافتخار یکرنگی
سپیده وار بمانی و قهرمان باشی
خدا کند پسرم در شیار دستانت
بهار شوق بکاری وجاودان باشی
برای خانه و گلهای باطراوت خود
خدا کند که همیشه تو سایبان باشی
شاعر: زری داد اسفند آبادی

